امروز صبح
در غوغای بهاری گنجشکها ،
سرگرم بررسی این ادعای دلم بودم
که بیشتر از هر وقت دیگری
دوستت دارم...
دروغ نمیگوید...نه !
دلم دروغ نمیگوید...
اگر هر فصل تازه که میآید ،
خیال میکند تو را بیش از هر وقت دیگری
دوست دارد ، راست میگوید...
چه کسی ، کِی و کجا گفته بود
نهایت عاشقی آن است که معشوق را
درونی کنیم؟
این خردمندانهترین شیوه عاشقی است در جهانی که بر فراق بنا شده است...!
حالا میفهمم که از عشق تو
چیزی در من درونی شده است که
طعم وقت دارد :
چیزی که مرا با گذر زمان آشتی میدهد و
میپیوندد به نو شدن هر لحظه...
از عشق تو چیزی در جان من
نشسته است که جاری میشود...
در همین لحظه...
خواه پاییز باشد و خواه بهار...
عشق تو به من موهبتِ چشیدنِ طعم وقت
و گشوده شدن در برابرِ
لحظه شگفت انگیز حال را بخشید...
از همین روست که هر فصل میآید ،
هرروز که میآید ،
در هرحالی که باشم ،
خیال میکنم که تو رابیش از هر وقت دیگری
دوست میدارم!
خیال میکنم....
و بنده آن خیالم که حق آنجا باشد.
دلم گرفته بیا بیبهانه گریه کنیم
به یاد خاطرهای عاشقانه گریه کنیم
میان جمع بخندیم از سر اجبار
به حال غربت خود مخفیانه گریه کنیم
زبان مشترک عاشقان اگر اشک است
به جای شعر، به جای ترانه، گریه کنیم
نه دست من به سر زلف او رسید نه تو
بیا رقیب! بیا شانه شانه گریه کنیم
نشستهام به عزای خودم، همان بهتر
که بر مزار بدون نشانه گریه کنیم